۱۳۹۲ فروردین ۱۰, شنبه

هولی‌موتورز (لئو کاراکس-2012) 1/2****



موتورِ فیلم سینماست، سوخت‌گیری‌اش از زندگی است.

تجربه‌ی دیدنِ جدیدترین فیلمِ لئوس کاراکس، هولی موتورز (یا ماشین‌های مقدس)، بر پرده‌ی سینما لذت‌بخش، مسحورکننده، و جادویی بود. کاراکس، از همان آغازِ فیلم، با دستانِ شاه‌کلید مانندش، ما را واردِ این جهانِ فیلم‌وارِ غریب می‌کند. فیلمی با قاب‌های زیبای جان‌گرفته با موسیقی، با بازیگری که هر کدام از خرده‌نقش‌هایش را خوب بازی می‌کند، و با این‌وجود در لابه‌لای این روایت‌ها، اُسکار را می‌سازد، مردی مرموز  که هر کدام از داستان‎هایش آنچنان درست در جایشان قرار گرفته‌اند که دنیایی یکپارچه در ستایشِ سینما، کُنش و بازیگری ساخته‌اند.

درست است هولی موتورز فیلمِ ارجاع‌هاست، به تاریخِ سینما، به ژانرها، به بازیگران و بازیگری، به ادبیات ( این نوشته‌ی جاناتان رزنبام درباره‌ی بعضی از این ارجاع‌هاست)، اما فیلم فرای آن‌ها روایتگرِ زندگی هم هست که به سرعت می‌گذرد، همان تجربه‌ای که هرکس به گونه‌ی خاصِ خود بازی‌اش می‌کند، همان جست و خیزِ پر تب و تابِ ما انسان‌ها که با چیزی که مرگ نام‌گذاری‌اش کرده‌ایم پایان می‌یابد. و هولی‌ موتورز همان اندازه که در ستایشِ زندگی‌ست، درباره‌ی مرگ هم هست، یکی از مهمترین دغدغه‌های تماتیکِ کاراکس در فیلم‌هایش. جایی در فیلم از زبانِ اُسکار که حالا عمویی پیر و محتضر شده، می‌شنویم: "هیچ چیزی بیشتر از دیدنِ مرگِ دیگران احساسِ زنده‌بودن را تقویت نمی‌کند". اُسکار دو بار آدم می‌کشد و شاید هر دو بار هم می‌میرد، یک‌بار شبحی/بازیگری/همزادی از خودش را چاقو می‌زند، و ‌بار دوم تبدیل به آدم‌کشی حرفه‌ای می‌شود، برهنه، اسلحه به‌دست در یک صحنه‌ی معروف و کلیشه‌ای ترور در رستوران.

برای من مهمترین و برجسته‌ترین بخشِ فیلم شاید همین بازیِ مرگ و زندگی باشد و شاید همین رویاروییِ آن‌چه که بوده و آن‌چه که خواهد شد (از این زاویه فیلم به شدت معاصر است). اُسکارِ خون‌آلود و بهبودیِ نه چندان معجزه‌وار که فیلم‌وارش (یا فانتزی‌اش که بی‌اختیار ما را به یادِ انیمیشن‌ها و کارتون‌های دورانِ کودکی می‌اندازد، جایی که مرگ معنی نداشت)، سلین با چهره‌ی پیر، خشک و بی‌حرکتش – به قولِ کاراکس فرشته‌ی مرگ- که هر بار با نگرانی و برای نجاتِ اُسکار از مرگ به سویش می‌شتابد، آیا هنوز زخم‌های اُسکارِ را باور می‌کند؟ این زنِ پیر که به طرزِ آزاردهنده‌ای لاغر و خوش‌هیکل باقی مانده، در دیگر فیلم‌های کاراکس هم حضور می‌یابد - به جای ادیث اسکوب به هلنِ پسر دختر را ملاقات می‌کند، فکر کنید. حالا آیا برای بازگشت به زندگیِ دیگرش به ماسک احتیاج ندارد؟ برای خروج از فیلمی که خیلی زیاد با واقعیت ترکیب شده؟ 

در ادامه بخش‌های کوتاهی از مصاحبه‌ی لئوس کاراکس (چاپ شده در مجله‌ی سینما اسکوپ) را که برایم جالب بود، ترجمه کرده‌ام. دوست دارم مفصل‌تر درباره‌‌ی فیلم بنویسم البته بعد از تماشایش برای بار دوم، چرا که فیلمی است که به زمان و بازبینی نیاز دارد.


 من تلاش می‌کنم که زندگی را واردِ فیلم‌هایم کنم و به همین دلیل فیلم‌برداری و ساختِ آن‌ها معمولاً طول می‌کشد. البته نه فقط به این دلیل! گاهی اوقات فکر می‌کنم که به گذشتِ زمان احتیاج داریم.

این لیموزین‌های بسیار دراز، فریبنده‌اند. به نظرِ من آن‌ها محرک‌های خیلی خوبی برای قصه‌گویی هستند. هم‌زمان اروتیک و مرگ‌آور؛ کاملاً برای دیده‌شدن ساخته شده‌اند و هم‌زمان اُپک هستند و نمی‌توانیم داخلشان را ببینیم. می‌توانیم آن‌ها را همچون حبابی مجازی تصور کنیم: وقتی داخلِ آن هستید، در زندگیِ واقعی نیستید.

من اَمر نامرئی (دیده‌نشدنی) را دوست دارم اما هر چیزِ مجازی، نامرئی نیست یا اگر هست، نسخه‌ی تقلبی و سستی از آن است.  نامرئی را زندگی می‌کنیم، درحالی‌که مجازی به مثابه‌ی چیزی که زندگی خواهیم کرد عرضه می‌شود، جهانی بدونِ تجربه، مانندِ جنگ‌های مجازی، با درجه‌ی صفر از مرگ، این‌جا دیگر مسئولیت‌پذیری وجود ندارد. فیلم درباره‌ی این‌ها هم صحبت می‌کند.
در نهایت، دنیا و سینما دو رویِ یک سکه هستند. شاید هنگامی‌که در درونِ زندگی هستید، نگاه به آن بسیار مشکل‌ باشد، اما از جزیره ساده‌تر به نظر می‌رسد، مانند پنجره‌ای بازتابنده: سینما همچون جزیره‌ای مسلط بر آن جهانِ دیگر است. مردم می‌گویند فیلم‌ها رویا هستند اما من فکر می‌کنم تجربه‌ی نمایشِ فیلم یک رویاست.

وقتی یک نمای تراولینگ از دورانِ آغازینِ سینما می‌بینید - مثلاً مورنائو-، می‌توانید وزنِ دوربینی که مردی را در سپیده‌دم دنبال می‌کند، احساس کنید. به واسطه‌ی ماشین‌های فیلمبرداریِ سنگین، حس می‌کنید که خدا دارد به مرد نگاه می‌کند. در روزگارِ ما اگر همان مرد را با دوربین در یوتیوپ دنبال کنید هرگز چنین حسی نخواهید داشت. بنابراین باید به‌گونه‌ای آن احساس را بازسازی کنید. جالب است، اما این کاری است که حالا باید انجام دهید.

به تعقیبِ زیبایی در هولی‌موتورز اشاره شده، چیزی که بزرگ‌ترین راز است: سلیقه‌ی تو، همان اندازه که هرکس سلیقه‌ی خاصِ خودش را دارد، که این هم رازِ دیگری است. آیا ما هر کدام سلیقه‌ی خاصِ خود را داریم؟ چگونه و در چه زمینه‌هایی با دیگران متفاوت است؟

چیزی که نگرانم می‌کند کمبودِ شجاعت است. من فقط درباره‌ی سینما حرف نمی‌زنم، شجاعتِ فیزیکی، شجاعتِ اجتماعی، شجاعتِ شاعرانه. من فکر می‌کنم دنیای مجازی کمکی نمی‌کند. چیزهایی که ما شبکه نامیده‌ایم، شبکه‌های مقاومت نیستند، بیشتر شبکه‌های بی‌تفاوتی هستند. شما احساس می‌کنید بزرگ و خوبید ولی در واقع کوچک و پنهان هستید. این چیزی است که می‌توانم بطور کلی درباره‌ی دنیا بگویم.

  ابتدا ادیث اسکوپ را تصور کردم که اُسکار را از یک زندگی به زندگی دیگری می‌برد. چون این‌گونه برای فیلم تصمیم گرفتم: مردی در حالِ سفر از یک زندگی به زندگیِ دیگر، در یک ماشینِ عظیم، با زنی که ماشین را می‌راند. احتمالاً اولین تصویری که در ذهن داشتم تمثیلِ مرگ در نقاشی‌ها بود، کسی بسیار لاغر و نزار، به یادِ موهای بلوندِ ادیث اسکوپ افتادم، صورتی فوق‌العاده. کیلی و ادیث پری‌های فیلم هستند. شگفت‌آور است، آن‌ها موهای بلوندِ یکسان، صورتِ رنگ‌پریده، لطافت، و حتا جوهره‌ی کودکانه‌ی یکسانی دارند: آن‌ها کودک‌اند.    

و بعد تصویری دیگر: یک زنِ کولیِ پیر روی پلی در پاریس با پشت کاملاً خمیده‌اش. فکر کردم که هیچ‌وقت نمی‌توانم با او ارتباط برقرار کنم به خاطرِ زبان و به دلیلِ این‌که فرسنگ‌ها با هم فاصله داریم. می‌خواستم مستندی درباره‌اش بسازم ولی ترسیدم که همه‌ی عمرم را در ساختنش سپری کنم. بعد تصمیم گرفتم که او را به داستان تبدیل کنم. دنیس نقشِ این زنِ پیر را بازی می‌کند اما جملاتِ من را می‌گوید نه جملاتِ این زن را. پس زنِ کولی یک هنرپیشه شد ولی این آن‌چنان برایم جذاب نیست، مهم چگونگیِ سفرِ او از یک زندگی به زندگی دیگر است.


هیچ نظری موجود نیست: